تبليغاتX
سنگربان
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما

ديروز؛ صبح بعد بارون آسمون آفتابي بود، گرم بود. من تازه از بيمارستان برگشته بودم...

خدارو شكر اين بار حرفي از بستري شدن نبود. البته بدتر از بستري شدن خوردن  قرص و شربت با مزه زهر مار! بستري مي كردن يه سرم بود و چندتا آمپول كه مي ريختن توش  و خلاص...

خلاصه تا بيايم خونه ظهر شده بود. من همينطور كه بي رمق رو مبل افتاده بود، داشتم آشپزخونه رو ديد مي زدم...

چند و قتي ميشه كه آشپزي نكردم. دلم واسه خونه داري تنگ شده.  حالا كارم شده ديدن تلويزيون يا گشتن تو اين فضاي وب ، البته خيلي محدود تر از قبل!

..................

امروز؛ جمعه است و غروب جمعه! همون وقتي كه دل آدم مي گيره.

من تنهام، و از پشت پنجره به آسمون نگاه مي كنم. دل آسمون ابري شده مثل دل من!

الان دارم به يه آقايي فكر مي كنم كه شال سياه به گردن، عزادر يه مادر قد خميده است....

نمي تونم تمركز كنم!

همسايه روبرويي مون  صداي آهنگ مورد علاقش خيلي بالاست! و چون چهارديواري اختياريه واز اين جور حرفها،  نمي شه حرف زد....

.........................

دوستم زنگ زد؛ گفت فردا عقد كنون دايي كوچيكم....

گفتم؛ مگه ايام فاطميه نيست؟  گفت: پرسيديم مشكلي نداره. گفتم: پس جشن نيست ديگه؟ گفت: نه جشن! شب شهادت كه نيست!!

البته سعيده  اون يكي دوستم هم فردا عقدش. داره با يه طلبه نخبه ازداوج مي كنه. ميگه يه عقد با سلام وصلوات، به احترام ايام فاطميه! جشني نمي گيريم!

.....................

غروب جمعه هست و من با صداي خواهر زاده ام كه الان سه روز به دنيا امده ، بيشتر دلم ميگيره، هنوز نديدمش....

اسمش رو گذاشتن محمد مهدي .اسم مورد علاقه من . اسم آقا امام زمان!

همسايه مون كه گفته بودم، حالا يه كاسه آش آورده، آش فاطمه زهرا!! اين آش تو شمال معروف....

......................

ايام فاطميه براي من مثل محرم. من حتي  فاطميه رو بيشتر از محرم دوست دارم....

من عاشق دختر كوچولوهاي تو هيأتم كه اسمشون فاطمه است!

امسال به هر زحمتي شده حتماً ميرم هيأت . البته بايد حضرتش بخواد ....

الهي ! به حق اين روز عزيز، فاطميه سال بعد رو به دست با كفايت مولامون بر پا كنيم....

فاطميه اي كه توش بي حرمتي نباشه، آهنگ شاد نباشه، جشن عقد نباشه، ماشين عروس با عروس سر لخت نباشه!

كاش تا فاطميه  بعدي، نشاني از مادر بي نشانمون پيدا مي كرديم....

و تا اون وقت "انتقام سيلي زهرا" رو مي گرفتيم....

نوشته : مهديا    نظرات :

خاطرم هست بچگي هايمان ، وقتي مي خواستيم انشاء بنويسيم چقدر آب و تابش مي داديم......

بسم الرب الشهداء و الصديقين.....

با درود و سلام بر روح پر فتوح امام خميني (ره) و سلام و درود برروح شهداي صدر اسلام و هشت سال دفاع مقدس و الي آخر......

همه انشا ء مي شد سلام و در آخر هم چهار خط در رابطه با موضوع انشاء مي نوشتيم.....

حالا بچه هاي ما بايد در ادامه بنويسند سلام برروح پاك شهداي انرژي هسته اي ، شهداي فيزيك هسته اي ، شيمي ....

حالا سنگرها را در دانشگاه بر پا مي كنند. خاكريز ها شده كلاس درس بچه ها.....

بازهم هواي دهه 60 در سرماست !!

مصطفي شهيد! مادر و همسر دل شكسته ات ، دارند با صبر خود سيلي مي زنند به دشمن و تو حالا در جوار رحمت الهي آرميده اي برادر....

امشب ؛ شب اول قبر توست...

و من بايد بروم براي خودم نماز وحشت بخوانم....

وحشت از گناهان دست و پاگيرم.......

عجيب بعضي ها  سبقت مي گيرند در شهادت.....

خوش بحالت. خوش بحالت كه قبل از شهادت ، امامت را در خواب ملاقت كردي و حضرت هم از تو راضي بود....

برات شهادت را گرفته بودي انگار.....

نمي دانم قبل رفتنت پسر كوچكت را در آغوش گرفتي يا نه.....

بچه هاي امروزي  حافظه شان قوي است.الان علي رضا آخرين نگاهت را ضبط كرده است...

من هم با اين كه دو ماهه بودم ولي آخرين نگاه پدر يادم هست ...

گاهي در خلوت ذهنم ، مرور مي كنم آن نگاه آغشته به عشق پدر را.....

ما دلمان را به همين چيزها خوش مي كنيم....

عليرضا هم بي بهانه پروازت را مي فمهد و ياد مي گيرد كه بابا براي ما ، نوشته مي شود ولي خوانده نمي شود....

باباي علي رضا ! رفتي  بهشت، پيش  شهدا، سلام مرا به بابايم برسان! سفارش مرا هم بكن....

بگو به  اين" قبرستان نشين عادات سخيف" هم سري بزند......

مي دانم به شما آن طرف خوش مي گذرد. و لي به فكر دل ما هم باشيد...

 مي دانم همين كه پايت برسد به بهشت همه دورت را مي گيرند....

و تو مجبوري از حال و احوال ما بگويي. و لي تو را به خدا  همه چيز را نگو ....

از غربت مولا و اين عمار نگو . نگو از بي معرفتي هايمان. ما را پيش شهدا شرمنده  نكن.....

براي ما دعا كن برادر!!

دعا كن تا صبر داشته باشيم در برابر فتنه هاي پيچيده آخرالزمان....

دعا كن بصيرت مان را از دست ندهيم....

دعا كن براي ما!!

نوشته : مهديا    نظرات :

اپيزود اول :

88/10/8 ، دو سال پيش وقتي قلب هموطنانم  از نامردمي ها و حرمت شكني ها شكسته بود....

خيلي از شهرهاي ايران يك روز زودتر از تهران به پا خواستند...

يادم هست كه صبح سه شنبه اي بود ، ساعت 10 به همراه مادر و زندايي ام از خانه آمديم بيرون ....

وقتي چشمم به جمعيت افتاد باورم نمي شد. تا بحال  همچين جمعيتي نديده بودم.....

چند قدمي كه رفتيم عمه ام را ديدم  كه  اشك ريزان داشت شعار مي داد.....

زندايي داشت به عكس "آقا" نگاه مي كرد و با يك اطميناني مي گفت : اين سبزها هيچ غلطي نمي توانند بكنند .محال است آقا  به اين ها باج بدهد. مگر شهداي ما مرده اند...

آنها زنده اند و اين جمعيتي كه مي بيني با اين وجدان هاي بيدار كار آنهاست ، شك نكن.......

مطمئن باش پدرت هم اين جاست و دارد به ما نگاه مي كند.........

زندايي خودش خواهر شهيد بود . برادرش سليمان 18 سالش بود كه  به شهادت رسيد. 

اپيزود دوم:

همينطور كه داشتم به حرف هاي زندايي فكر مي كردم، چند وقت يك بار به آدم هاي اطرافم نگاه مي كردم كه  ديدم  يكي از دوستانم ميان جمعيت است.

رفتم جلو و گفتم : سلام. از اين طرفا؟!

با يك غروري جواب داد ؛ سلام . هيچي بابا ، جاي پارك نبود مجبور شدم بغل بانك ملي ماشينمو پارك كنم. الان هم مي خوام بردارم  برم.

من هم باور كردم.....

نزديك بانك خدا حافظي كردم و رفتم.....

برگشتم پيش مادر و داشتم بغض مردم را مي ديدم كه با چه عصبانيت و شدتي شعار مي دادند...

حدود 200 متر بعد بانك ، يك ميدان بود. ناگهان برگشتم و ديدم كمي دورتر دوستم داخل جمعيت دارد شعار مي دهد. تعجب كردم!

مگر قرار نبود ماشين را بردارد و برود.

اين دوستم  هر راهپيمايي كه مي رفتيم ؛ دست مي گرفت ما و عقايد مارا ، حالا رويش نمي شد بگويد من هم سوختم از آتش عاشورا......

يادم هست تا  آخر راهپيمايي ماند . بعد اتمام راهپيمايي  كه داشت مي رفت از دور نگاهش مي كردم......

از آن موقع به بعد هيچ وقت به رويش نياورد م آن ماجرا را ......

اپيزود سوم: پرچم هاي يا حسين كه در دستان مردم تاب مي خورد دل مي برد از آدم.

و شعارهايي كه از نهاد مردماني  پاك نهاد بر مي خواست.....

يا حسين......يا حسين....

مرگ بر ضد ولايت فقيه .....

خوني كه در رگ ماست هديه بر رهبر ماست......

مرگ بر منافق ......

و مرگ هايي كه ....بگذريم.....

پشت سر مرده ها،  حرف زدن درست نيست.....

مردم حرف هاي مگوي شان را كه در  8 ماه دفاع مقدس در سينه حبس كرده بودند ، بيرون ريختند.....

و پرده از چهره نفاق كشيدند......

تا به حال انقدر به شعارهايي كه مي گفتم ، فكر نكرده بودم.......

انقلابي بود براي خودش.....

انقلاب نسل سومي ها......

انقلابي كه بهترين هاي زمانه آن را رقم زده بودند.....

 

 

 

نوشته : مهديا    نظرات :

مهدي جان ! اين روزها حال و احوال مردم دنيا فرق كرده و تب دیدنت داغ داغ است....

مي دانم امثال من با كوهي از گناه آمدنت را به تاخير ميا ندازيم....

اما عزيز زهرايي ما !

مسلمانان وقتي بيدار مي شوند آن هم از نوع بيداري  اسلامي ، يعني اينكه  غيرت شان از اين همه انزواي اسلام به جوش آمده است........

حالا ديگر كشورهايي مثل تونس، مصر، ليبي، بحرين و يمن؛  بي هويتي  ملت شان و جدايي حکومت از اسلام عزیز را بر نمي تابند....

نمي خواهم  بر زخمت نمك بپاشم آقا!

ولي ببين در بحرين چه مي گذرد ،در يمن!!

ناموس شيعه در زير چكمه هاي استبداد،  تو را صدا مي زند....

آن كودك 5 روزه داشت به نداي "هل من ناصر ينصرني"  چه كسي جواب مي داد؟!

حالا در مصر  زن مسلمان را برهنه مي كنند و بر سر شیر زنانش  آهن می کوبند....

مگر مي شود چشمان عدالت خواه مردم جهان را بست ....

مگر جهان نمي داند سر و سامان اين تنگه بي سامان،  منجي مي خواهد؟!

جهان دارد با قيام 99 درصدي اش تو را مي خواند....

گوش كن صداي مظلومان عالم را .....

گوش فلك كر شد از اين فرياد منجي خواهي ........

بازهم منتظر مي مانيم آقا . اين جمعه، آن جمعه،  انتظار كشيدن سخت است ولي اميد آمدنت را چكنيم؟!

دلمان به تنگ آمده  است آقا !

ما ايستاده،  علم به دست، پشت  نائب بر حقت ، گوش به فرمان ظهوريم ......

بيا و با نداي " انا بقیة الله"   به دنياي سياه ما رنگ روشن خدايي  ببخش !

آقا جان اين جمعه ما منتظريم!!

 

 

نوشته : مهديا    نظرات :

هفته بسيج كه مي آيد؛ همه يادشان مي افتد بسيج لشكر مخلص خداست ، بسيج پا برهنه ها و از اين جور حرف ها....

اما مابقي ايام،  انگار اين مدرسه عشق براي بعضي ها تعطيل است!!

اين هم از غربت بسيج است ديگر . بسيجي يعني در غربت و گمنامي سوختن و دم بر نياوردن....

اين لشكر آزاده ، آماده آماده ، هر لحظه گوش به فرمان ولي ، سيد علي كمر بسته است !!

چه خوب كه امسال هفته بسيج مقدمه محرم شد.

ياد عاشوراييان حسيني ، يلان خميني بخير....

شير بچه هاي ميدان جهاد؛ همان هايي كه خستگي را خسته مي كردند...

همان هايي كه زيارت عاشوراي شب هاي عمليات شان،  برات شهادت بود و زيارت ....

آي شهدا! دلتان براي ما بسوزد. براي دلتنگي هايمان ....

اين روزهاي ما را ببينيد! چقدر سخت است نفس كشيدن در اين هواي غبار گرفته....

ببينيد ما چقدر تنها شديم....

ببينيد دهان هاي با حقد و غضب گشوده شده و دندان هاي با  غيض بهم فشرده شده را...

 ببينيد تنهايي مولاي ما را....

آي شهدا! زمان دارد مارا با خود مي برد.  بد هم مي برد !

قدم هاي ما كوتاه است ؟! قد ما هم كه به شما نمي رسد....

شما از ما فاصله گرفتيد يا ما از شما؟!!

هر چه هست وضع ما وخيم است ، به داد قلب هاي زنگار گرفته ما برسيد....

انگار كار شما راحت تر بود، تا ما به شما برسيم ؛ فتنه هاست ،حادثه هاست!!

شما جهشي پريديد آن طرف !  سن و سال تان كم تر از معر فت تان بود . بزرگترين  شما  همان فرماندهان 23 ـ24  ساله بودند!!

حالا ما سن شما ها را هم  رد كرديم  ولي به جايي نرسيديم...

بد دردي است درد ما!

امروز در جمع پور شور بسيجيان شهر بودم....

دلم براي خودمان سوخت ....

همه با چه شوقي مي گفتيم؛ حسين حسين شعار ماست ، شهادت افتخار ماست...

سخت است براي عاشقان خامنه اي،  انتظار شهادت!

 اما ما منتظر مي مانيم؛ با ولايت تا شهادت....

نوشته : مهديا    نظرات :

نمی دانم چه سری است در نگاه ابوالفضلی ات؟!

چیدمان دشمن را بهم ریخته ای سردار!

haj-qassem04

ای شهید و ای گواه مظلومیت مولا!

دشمن از این زبون تر و حماقت از این فزون تر که مدعیان دروغین حقوق بشر در  محافل رسمی  این گونه در پیله جهل و نابودی خودمی تنند.که این چنین در مانده و کلافه از رسوایی شان تو را عامل شکست خود در منطقه می دانند.

ترور تو نقشه نابودی خودشان است .

گمانم قصد خود کشی دارند این حرامیان!!

چند روز پیش که یکی از سرداران گمانم "سید علی" آسمانی شد، مگر در خودکفایی سپاه "آقا" خللی پدید آمد؟

 

 

مگر می توانند خط با ولایت تا شهادت را هم مسدود کنند؟

همین هفته قبل بود ،یکی از شیر زنان این مرز و بوم که با گذشت و ایثار به خواستگاری جانبازی ۷۰ درصدی  رفته بود؛در کاظمین ،بر اثر انفجار آن چنین در خون خود غلتید و پروازش چه عاشقانه رقم خورد!! حتی در لحظات آخر هم به فکر درمان همسرش بود که در شهادت از این جانباز صبور ومقاوم  سبقت گرفت....

این مزد سالها پرستاری خالصانه او بود!!

ما که زنان و مردان ما این چنین شیفته شهادت اند...

چه می تواند بکند دشمن؟

خیال کرده ماهمین یک قاسم سلیمانی و یک حسن تهرانی مقدم را داریم ....

بی خبر از اینکه این بار سپاه حسین بیشتر از سپاه یزید است....

و سپاه یزید از درون دارد از هم متلاشی می شود و نای ایستادن هم ندارد....

این قاسم سلیمانی ماست که انگشتش را در چشم دشمن فرو کرده و از حدقه در آروده چشم کور استکبار را....

حالا مانده تا مهره های مولای مان را کشف کنند....

دشمنان اسلام !

چشم هایتان را ببندید و در خواب ابدی تان بمانید.که چشم مولای ما باز باز است و علمدار ما هوشیار ،که قدرت و شوکت پوشالی تان را با یک قاسم سلیمانی اش بهم ریخته ...

انگشت به دهان بمانید که این بار با کدام مهره طلایی اش اسرائیل تان را نابود می کند...

تا وقتی که دست خدا برسر ماست و خامنه ای رهبر ماست...

 بخت و اقبال شما همین است که همین است...

 

نوشته : مهديا    نظرات :

شيطان بزرگي كه در وجود بشريت لانه كرده بود  ؛ هيچ گاه در محاسباتش نمي ديد كه جریان٪۹۹  يا شلاقي از جنس مردم دنيا ، بر عليه اين قدرت پوشالي ٪۱ بتازد...

مولايمان روزي نويد بيداري اسلامي را در قلب اروپا به ما داده بود. بعضي ها در داخل به تمسخر گرفتند اين حرف را.....

اين بيداري به قلب اروپا رسيد ، به آمريكا رسيد .

و همگان ديدند كه "ماه" ما آگاه بود به مسائلي كه حضرات  از آن بي خبربودند!!

در سال هاي نچندان دور حضرت "آفتاب" و قتي محكم  و پر صلابت فرمود: "آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند" ؛ بازهم روشنفكران  غرب ده نق مي زدند و گمان مي كردند  آمريكا هر غلطي مي تواند بكند ....

حالا ديگر شوكت نظام سرمايه داري فرو ريخته....

 ما افتخار مي كنيم كه در اين تاريخ ۳۰ ساله انقلاب، با شيطان بزرگ هيچ مذاكره اي نكرده ايم  و مدام او را رج زده ايم .

كه شيطان در هر لباسي كه باشد رجيم است.....

تسخير لانه جاسوسي مقدمه تسخير لانه شيطان بود! كه در آينده نزديك  به دست مردم و جوانان آمريكايي اين لانه به ويرانه تبديل مي شود!!

حالا که دست نشانده ها یکی پس دیگری رفتند،استكبار جهاني ديگر ناي ايستادن ندارد و وقت نمي كند حتي  سر خود را هم به ديوار بكوبد ...

آري! اين است عاقبت ظالمان و جباران ....

آينده از آن مردم ستمديده و مظلوم جهان است....

و ان الله مع الصابرين....

نوشته : مهديا    نظرات :

خوش بحالت اي كرمانشاه !

باز هم خاطرات شيرين  در انتظار توست.آقا كه چند روزي مهمان توست ،چه خوب كه ديگر از غبار هوا و ريزگردها خبري نيست. انگار هوايت از هميشه پاك تر است.....

آهاي پاوه قهرمان ! چرا زمينت تلاطم دارد؟!  تو كه درد ستاره ها در سينه داري سر برون آر كه آقايمان ، اين قرص كامل ماه ، ستاره هايت را غمخوار است....

مي دانم دلت پر مي كشد براي لاله هاي زهرايي  و دلتنگ شهدايي !

حالا مراد عاشقان در سينه توست .چرا اينقدر بي تابي؟!

شايد جاي شقايق ها را خالي ديده اي ... آرام باش !

تو حالا از هر زماني زيباتر ي . چمران هم حسرت اين ثانيه هايت  را مي خورد ....

 هيچ مي داني اين روزها ملائك بر خاكت بوسه مي زنند؟!!

من دارم غبطه مي خورم به خاك پاكت.....

و آفرين به شير زنان و شير مردانت  كه هنوز در ولايت پذيري تان حيرانم.....

هاي شهدا! لابد الان سر از پا نمي شناسيد و آن طرف براي خودتان عروسي گرفته ايد. آقا به هر شهري مي رود بيش از همه به ياد شماهاست.....

خوش به حال آب و هوايت كرمانشاه، تهران اين روزها هوايش بس ناجوانمردانه سرد است ،خوش باش كه حالا حالا ها هوايت بيمه شده . از نوع بيمه ابوالفضل!!

كرمانشاه سلحشور و فادار ، برقرار باشي و استوار!

 

 

نوشته : مهديا    نظرات :

شب در نگاه من نقطه اي است روشن در مدار آيينه ها . زنده كردن تن يا بازگشت به خود....

سجاده اي از عشق در فضاي خلوت خيالم پهن مي كنم ، در رواق منظر چشمانت .

 امشب خيلي در فضاي حرمت مي پرد دلم ، با همين پاي شكسته ...

انگار گاهي كه نفسم ، دست دلم را مي بندد ؛ اين ارتباط عاشقي قطع مي شود!!

وقتي كه از بار گناه شانه هايم سنگين است و اميد عفو را شيطان مي گيرد از من، فضاي قلبم تيره تر مي شود.

و من مي ترسم از لحظات پر گناه و ناميد  و بي رمقي كه راه بر گشت را كور مي كند برايم.....

مولاي من! فضاي قلبم سنگين است.از يك سو دل آلوده اي دارم كه روسياهم كرده و از سوي ديگر نمي توانم دست از دامان  كرمت بردارم . يعني نمي شود!!

از بس كه اهل بخشش و كرمي ، كه  آدمي با كوه گناهانش طمع مي كند به  لطف و عطايت....

دلم گرفته امشب ... دلم براي حرمت گرفته امشب ...

حالا دارم آن گنبد طلا را تصور مي كنم ...

باب الجواد، باب الرضا...

صحن انقلاب ، صحن جمهوري.......

كبوترها ....

درِ حرم ، بوي عطر ، بوي اسفند، خادم ها....

زيارتنامه و صلوات مخصوص......

اللهم صل علی علي  ابن موسي الرضا المرتضی.........

اي ثامن الائمه حصر آبادان ! خوب ميدانم كه 8سال دفاع مقدس و 8 ماه فتنه 88 با نگاه تو ، طومارشان پيچيده شد!! نمي دانم چه سري است در اين رقم 8 يا امام هشتم ؟!

 اما آقا حالا ما در حصر شيطانيم، حالا شيعيانت در بحرين و يمن هر روز پر پر مي شوند. و صدايي از سازمان ملل و حقوق بشر در نمي آيد..... همه انگار لال اند و اندك دفاعي كسي بكند آن هم با لكنت است.....

مولاي من  درود  و رحمت خدا بر شما ائمه كه "ولايت فقيه" را ما از بيانات و احاديث  شما ها داريم.....

 

اگر نبود نسخه "ولي فقيه" حالا ما ملت آزاده نبوديم!! حالا الگوي بيداري اسلامي نمي شديم....

و از نعمت سيد علي خدا را شاكريم . خودت حافظ باش سايه بالا سرمان را  تا ظهور امام زمان(عج) ......

هر چه باشد تو ولي نعمت ما ايرانيان هستي آقا!

......شب در نگاه من هر چه باشد ، كنار پنجره فولادت چلچراغاني است!!

لبخند رضايت خدا و صداي بهم خوردن بال ملائك.

رفتن تا آسمان هشتم با  پای پياده ، روي شهپر فرشتگان .

شب مقدمه وصال ...شب مقدمه من....شب ...

 

 

نوشته : مهديا    نظرات :

همین روزها بود که در شیپور جنگ دمیدند آن حرامیان.......

همین روزها بود که فرزندان روح الله ،قربۀ الي الله  ،روی بال  ملائک "نشستند و صفا کردند و رفتند".

اما این روزهای ما هم  عطر وبوي جبهه می دهد.

جنگ، زنگ اول عاشقی بود  برای آنانکه خود را غرق در دنیا نکردند و بر خلاف جهت جریان روزمرگی، در ساحل ملکوت سکنی گزیدند! 

جنگ ما چقدر در این عصر مظلوم است. که به نام صلح ذبح می شود تا به کام منفعت طلبان شیرین افتد.  

سلاح که روزگاری ابزار خدایی شدن بود، حالا شده چماق بر سر بچه بسیجی ها. حالا شهیدان ما به جرم عاشقی و کربلایی شدن مواخذه می شوند .حالا حالا ها ما بايد به خاطر ادامه جنگ به " ناگفته هاي جنگ " بعضي ها ،  جواب پس بدهيم. 

سلاح فقط در دستان سربازان جان بر کف ناتو زیباست ، و لی اگر در دست فرزندان خمینی و خامنه ای باشد، می شوند خشونت طلب، باتوم به دست، خار در چشم آمریکا و اسراییل .و این جاست که نازک طبعان ما تحمل جفا به هر بسیجی و پا برهنه ای را دارند الا يك چشم غره به دشمنان اسلام و این نظام نجیب..... 

خاکریز اما بوی دیگری دارد و جنگ را ما به خاکریزش می شناسیم . خاکریز هایی كه  سکوی پرواز پرستوهای خونین بال شدند. 

ما خاکریز مان را در جنگ نرم هم محکم ساخته ایم. وقتی که  حرمله  مولایمان، این سید خراسانی را  با تیر سه شعبه نشانه رفته است. ما خار در چشم و استخوان در گلوی دشمن باقی می مانیم. 

این جا همان جبهه است. فقط با کلمات بازی شده است. این هنر نمایی ها و صحنه آرایی ها برای خلع سلاح مولای ماست که به منحرفین از انقلاب باج نمی دهد.نه به آنها، بلكه قدرت و شوكت اربابانشان  را زير چكمه هاي بصيرت له مي كند....... 

اين يعني ديگر ابر قدرتي وجود ندارد ! ابر قدرت يعني دست خدا بر روي زمين، "جمهوري اسلامي ايران عزيز"!! 

سلاح ما بصیرت است . بصیرتی که با آن پشت هیچ خاکریز شیطانی بر سر مسائل انحرافی مثل"خاتون" جا نمانیم. 

هدف دشمن همین است که ما مسائل مهم تری همچون جهاد اقتصادی، بیداری اسلامی ، قیام ملت های اروپایی مثل انگلیس یا حتی اعتراض خود اسرائیليان بر حاکمان غاصب شان را وانهیم ، و بر سر مسائل حاشیه ای و حقه های نخ نما شده شان چانه بزنیم. 

شیپور جنگ نواخته شده است.اما این بار گوش خراش تر!! 

ابن ملجم، فرق فقیه عادل ما را نشانه رفته است. حرمله ها کمین کرده اند. ابن سعد چشم دوخته به ولایت عشق، این بار به طمع گندم کاخ سفید..... 

شیپور جنگ نواخته شده چه بی رحمانه !! 

حالا باید مرد و نامرد شناخته شوند.... 

 گوش کن به چشم خویش!! 

نوشته : مهديا    نظرات :

تقديم  به آقاي نامه هاي سرگشاده،رفسن ....................................جاني!

"ولايت فقيه" ميراث عزيز دل ما ، امام خميني (ره) است........

نكند كه كسي،خسي يا هوسي  ما را يك قدم از اين خط به عقب براند!!

 

نوشته : مهديا    نظرات :

آن روز كه داشتي از اين شهر  رخت بر مي بستي و مي رفتي از اين دنيا ، همه را غمگين كرده بودي و گذشت از جلوي چشمان همه سال هاي عاشقي با خدا و سالهاي مادراني كه دل به دلدار سپرده  و اسماعيل به قربانگاه يار مي بردند.

وقتي دستانمان را زير تابوتت مي برديم خيال مي كرديم كه چه سعادتي داريم ما ،كه پيكر پاك مادر شهيدان ادبي مهذب را تشيع مي كنيم، حال آنكه اين تو بودي كه داشتي قلب هاي زنگار زده مارا تشييع مي كردي.

 

انگار اين دستان ما بود كه سنگيني اش را بر پيكره عشق انداخته بود........

آخر آن دسته گل هايي كه بي بهانه تقديم به خدا و ولي خدا كردي حالا آمده بودند كه تو را به خانه زيبا و ابديت مشايعت كنند مادر!

و تو را چه نيازي به دستان گناه كار ما ، اين  دست نياز ما  به سوي خدا بود تا رزق معنوي بگيريم از شهيدانت.

ما داشتيم زير تابوتت اشك مي ريختيم و براي دردها و رنج هايت مي سوختيم، پسرانت اما آن طرف داشتند جشن مي گرفتند و براي وصالت سر از پا نمي شناختند ......

چه روزي رفتي بانو ! روز وفات حضرت خديجه (س) ، بانوي اسلام!

اگر خديجه (س) از مال و آبرويش گذشت براي اعتلاي اسلام ، تو از حب به فرزند گذشتي براي حفظ مرزهاي اسلام......

كاش در جوار رحمت الهي به ما زمينيان نگاهي كني.

ما را كه غرق روزمرگي و تلاطم زمان شده ايم سخت نياز به نگاه مادرانه تان است مادر ! دستمان را بگير......

نوشته : مهديا    نظرات :

چندي پيش بازهم يكي از همرزمان پدرم كه  جانباز شيميايي بود بر اثر بيماري ، در حال نماز، بر سر سجاده عشق و در خانه خدا به شهادت رسيد.......

چند خطي از زبان او مي نويسم....

زمينيان سلام!

من از نسل نخل هاي دلگيرم ، از تبار موج هاي طلايي اروند.

 شب ها مرا پرواز داده اند و من بر روي آب هاي وحشي و پر خروش اروند به اوج آدميت رسيدم.

 من از تكرار امواجم و قتي مرا به خود مي خوانند ، مي لغزند و مي خروشند و مرا به كناره مي رانند.

 من از نسل رمل هاي طوفان زده ام! از فكه ، از طلائيه ، از شلمچه.........

 من از بوي غريب سيب سبك بال مي شوم  و در آسمان دوكوهه  در ميان ستاره ها  با تصويري از حاج احمد  متوسليان خود را مي يابم......

 من با صداي چمران در دهلاويه خو كرده ام  و در ميان ني هاي چزابه به تماشاي پرواز نشسته ام .

 من با شقايق هاي دلسوخته فتح المبين  غروب را نظاره گر شدم  و چشم در چشم كربلا به نماز عشق ايستادم ......

 با قنوت ياران به استجابت رسيده ام و در ميان آيينه ها با تلاوت نگاه صبح به شهيدان لبخند زده ام. من جامانده يك قافله نورم ...

و حالا در ميان سو سوي غريبانه ستاره ها  ديگر مجال ماندنم نيست و اين دل هواي پركشيدن دارد ...

مي روم به جمع پرستو هاي عاشق، مي روم كه ديگر پاي ماندم لنگ مي زند.....

مي روم تا ديگر تن خسته و نحيفم بر روي دوش اين شهر سنگيني نكند......

 مرا ببخشيد به آسمان. در دل ابري هوا. بگذاريد براي آنها يي باشم كه در آسمان عاشقي نقره كوب شدند  و نامي از آنها بر سر زبانتان پيدا نيست........

 گمنامي براي من خوش تر است. مي روم تا بي نام، بي شهرت، بي صدا  در جرگه عرشيان به خدا برسم.

 حالا شما بمانيد و دست ولي ، سيد علي. نگذاريد كه آه مولا به چاه غم ها برسد .........

شما را به خدا و ولي خدا مي سپارم.....

دست از دامانش نكشيد تا اين علم به دست اهلش برسد و سيراب شويد از چشمه جوشان هدايت  در جوار مولايتان...

 باشد كه گام هايتان به آسمان رهايي برسد......

نوشته : مهديا    نظرات :

وقتی که بخواهی  با قلم شکسته برای دلت بنویسی ، مجبوری زیاد فشارش ندهی که نشکند.گاهی اوقات قلم هم برای غم های آدمی بی قراری می کند...

وقتی دلت برای پرواز در آشیانه دوست تنگ می شود و وقتی به دنبال پرستوی خونین بالی می گردی که هیچ گاه او را نمی یابی، آسمان صدایش در می آید و بر سرت فریاد می کشد!!

این یعنی سکوت........!

یعنی دیگر تمام شدآشیانه ، سر پناه و هر آنچه که بود.........

یعنی پرستو از این قفس پریده و زمین و اهلش را برای همیشه تنها گذاشته است.

 ........انگار پرواز پرستوی خونین بال مرا کسی نمی بیند. انگار فقط یک روز، روز تو بود سالگرد آسمانی شدن تو بود و این روز فقط برای تو بود!

و دیگر کسی برای تو لب تر نمی کند... صدای آسمان بلندتر می شود و باز هم هیس ....سکوت!!

دیگر تکرار یک مرد خسته کننده شده است  و بال های مردانه ات روی  دوش آسمان ابری این شهر سنگینی می کند.

با وجود خطوط انحرافی خط"با ولایت تا شهادت" را باطل می دانند و برای شهدای عصر من تره هم خورد نمی کنند.

و با همان بر چسب هایی که همیشه از آن می ترسیدی بسیجی های اصیل و خط ولایت را از دور خارج می کنند.

...........وقتی دلم می خواهد از این همه  درد  در آغوشت آرام بگیرم ، آسمان دست می گیرد قلب شکسته ام را

سکوت ... هیس... خرابه نزدیک است!!

انگار خط مرا فقط رقیه سه ساله می خواند! مردان بی حیای این شهر که سر از گریه های شبانه ام در نمی آورند.

برای من کاخ این شهر هم مثل خرابه است! خرابه این جاست....

خرابه سقف بالای سر من است که بر سر آرمان خواهی ام  خراب می شود......

خرابه جایی است که دل رقیه را می سوزانند...

آن جا اگر رقیه سر بابا را دید و تحمل نکرد، من سری، دستی،چشمی ، لبی، حنجری ندیدم که دق کنم!

اما  من  در خرابه شهر مان سر های برهنه را نمی توانم تحمل کنم...

آن جا خنده های دشمن رقیه را به آستانه شهادت رساند.....

 اما این جا نیشخند یاران قدیمی ات  بر ارزش ها و راه نرفته شان روزی هزار بار مرا می کشد...

می بینی ؟! اگر بخواهم برایت واگویه کنم، این شب ابری تمام می شود و من از نماز صبح اشتیاق باز می مانم !

پس فقط برایت از دردی می گویم که این یکی بی شک مرا به شرط لیاقت به سوی تو پرواز می دهد.

درد  دل من لبخند مجروح رهبر است . اصلا قامت قلم از این روست که خم شده است .قلب من هم شکستنش برای زخم های قلب حیدر است....

حالا تو می  توانی لبخند شوق و رضایت را بر لبان مبارکش بنشانی، تا من دیگر قلم را بر روی آسمان دلت نکشم؟!!

نوشته : مهديا    نظرات :

احتیاط؛ شما به حوزهٔ استحفاظی نزدیک می‌شوید!

حجاب + دختران با حجاب + hijab

اغلب مردها طوری هستند که حد و حدود رابطه‌شان با خانم‌ها را خود ماها باید مشخص کنیم. خیلی‌شان اگر دست خودشان باشد، رابطه را بی‌حد و مرز تصور می‌کنند.

برخورد ما، حرف زدن ما و رفتار خود ماست که به آن‌ها نشان می‌دهد چطوری باید با ما رفتار کنند و تا کجا اجازهٔ پسرخاله شدن دارند. این برخورد و رفتار که می‌گویم، از نحوهٔ راه رفتن و لباس پوشیدن‌مان تا حرف زدن و کلمه‌هایی که استفاده می‌کنیم و نگاه‌ها و لبخندهای‌مان؛ همه را شامل می‌شود.
تصور کنید هر کدام از ما در اطراف‌مان یک محدودهٔ شخصی، یک فضای سبز، یک حیاط خلوت داشته باشیم که دورش را حصار کشیده‌ایم و درش را فقط به روی کسانی که خودمان تشخیص می‌دهیم باز می‌کنیم؛ روی محارم، ولی حتی نه همهٔ محارم.
حیاط خلوت بعضی از ماها، خیلی وسیع‌ است و حیاط خلوت بعضی‌مان کوچک‌تر است. آن‌هایی که محدودهٔ شخصی بزرگ‌تری را برای خودشان حصارکشی کرده‌اند، عملا فاصلهٔ میان خودشان و آدم‌های آن طرف حصار را زیادتر کرده‌اند و انگار خط قرمز ضخیم‌تری کشیده‌اند. و آن‌هایی که حیاط خلوت‌شان را کوچک گرفته‌اند، فاصله‌شان با آدم‌های آن طرف حصار، با فاصله‌ای که از آدم‌های داخل حیاط خلوت‌شان دارند، عملا فرق زیادی ندارد.

 مرزبندی

حالا این مرزبندی برچه اساسی انجام می‌شود؟ دقیقا بر اساس رفتاری که داریم. رنگ و نوع پوششی که داریم، نحوهٔ نگاه کردن‌مان، کلمه‌هایی که استفاده می‌کنیم؛ هر کدام حاوی پیامی است که به مرد نشان می‌دهد محدودهٔ شخصی و خط قرمزی که برایش داریم تعریف می‌کنیم، کجاست. بنابراین محدودهٔ فضای شخصی ما با توجه به رفتارمان، ممکن است کم و زیاد شود.

وقار و متانت در راه رفتن، آرامش و جدیت [و نه خشونت] در حرف زدن، و سنگینی در پوشش، ابهتی به‌مان می‌دهد که به مردها کمتر جرئت جلو آمدن و عبور از خط قرمز را می‌دهد. به عبارتی آن محدودهٔ شخصی‌مان را چنان وسیع می‌کند که عابرین کلا بی‌خیال تلاش برای ورود به منطقهٔ ممنوعه می‌شوند!

 «تو» نه؛ «شما»!

یکی از ساده‌ترین چیزهایی که می‌تواند حصار فضای شخصی‌مان را بشکند و با سرعت زیادی خط قرمزها را یکی‌یکی و از پی ِ هم از بین ببرد، مفرد کردن فعل‌ها و ضمایر جمع است. یعنی وقتی که «شما» تبدیل بشود به «تو».

به نظر تغییر ساده و بی‌اهمیتی می‌آید، اما در عمل، اجازهٔ «تو» گفتن، یعنی اجازهٔ بیش از پیش خودمانی شدن؛ یعنی باز کردن درب حیاط‌مان به روی مخاطبِ پشت حصار. همین امر ساده، محدودهٔ ورود ممنوع ِ فضای شخصی‌مان را می‌شکند و ابهت دخترانه‌مان را در هم می‌ریزد و طوری سریع عمل می‌کند که بعد از آن، شنیدن هر حرفی نباید دور از انتظارمان باشد.

رفتار مردها، بازتاب رفتار زن ها

نکتهٔ جالب توجه، تفاوت رفتار یک شخصیت مذکر با این دو دسته خانم است. کسی که با خانم‌های دستهٔ اول -که خط قرمزهای پررنگ‌تری دارند در نهایت احترام و احتیاط برخورد می‌کند، با خانم‌های دستهٔ دوم بدون هیچ احساس گناهی جور دیگری رفتار می‌کند.

شاید بعضی‌ها تفاوت رفتار آقایان را منحصر به شخصیت هر مردی بدانند. یعنی به نظر آن‌ها یک مرد ممکن است در برخورد با خانم‌ها جوانب احتیاط را رعایت کند و یکی دیگر ترجیح بدهد راحت برخورد کند. اما توجه به آدم‌ها نشان می‌دهد که بخش زیادی از تفاوت رفتاری مردها از نحوهٔ رفتار خود خانم‌ها نشئت می‌گیرد.

در همین فضای مجازی اگر نگاهی به شبکه‌های اجتماعی بیندازیم، تفاوت عکس‌العمل آقایان را در برخورد با دختری که خط قرمزهایش پررنگ‌تر است و وقارش در نوشتن و حرف زدن بیشتر است، با کسی که محدودهٔ ممنوعهٔ خیلی کوچک‌تری دارد و همه را به حیاط خلوت‌ش راه می‌دهد، به وضوح قابل تشخیص است. آدم‌های دستهٔ دوم، خواسته یا ناخواسته، افراد بیشتری را به محدودهٔ خودشان جذب می‌کنند.

این موضوع حتی در بین مردهای مذهبی هم متأسفانه به وضوح دیده می‌شود. مذهبی‌هایی که با خانوم‌های دستهٔ اول با نهایت احترام برخورد می‌کنند و نسبت به خط قرمزهای آن‌ها محتاط ‌اند، در برخورد با خانم‌های دستهٔ دوم، به راحتی از قواعدی که آن‌ها (خانم‌های دستهٔ دوم) برایشان تعریف می‌کنند پیروی می‌کنند. در حالی که همان‌طور که از خانم‌های مذهبی انتظار می‌رود بنا بر اصولی دینی رفتار کنند، از آقایان مذهبی هم انتظار می‌رود در هر شرایطی بر اساس اصول اسلامی، حریم‌ها را رعایت کنند و از محرمات و مکروهات فاصله بگیرند.

 طیف خواسته‌های سیری‌ناپذیر مردها

شاید اگر بدانیم که هوس مردها سیری‌ناپذیر است و طیف چیزهایی که آن‌ها را ارضا می‌کند، طیف وسیعی از رفتار و حرکات است، بیشتر مراقب خودمان خواهیم بود. اگر بدانیم که قوهٔ تخیل مردها و تصویر ذهنی‌شان قوی است، اگر بدانیم که بعضاً با حرف زدن ِ ساده، یا حتی صرفاً با نفس کشیدن در یک فضای مشترک ارضا می‌شوند، بیشتر دقت می‌کنیم و کمتر در مواقع غیرضروری باهاشون روبرو می‌شویم. یا حتی خیلی از ملاقات‌های به ظاهر ضروری را غیرضروری تشخیص می‌دهیم.

این‌ها که می‌گویم، مربوط به طبیعت مرد است نه مذهب و شرایط او. چیزی نیست که آدم بتواند یک طیف خاص از مردها را -مثلاً مردهای متأهل یا مذهبی را- از آن استثنا کند. این یک چیز طبیعی است که مذهبی و غیرمذهبی نمی‌شناسد. همان پسرهای خوب مذهبی هم -گرچه دست از پا خطا نکنند- ممکن است در ذهن‌شان چنین مشغولیت‌هایی داشته باشند.

 مواظب سوء تفاهمات باشید

گاهی در عین حال که مواظب رفتارمان هستیم، ممکن است سوء تفاهم‌هایی پیش بیاید که طرف مقابل احساس کند یک رفتار یا صحبتی خاص از طرف ما، به معنای چراغ سبز است و اجازهٔ ورود. این جور وقت‌ها باید به سرعت و با درایت، سوء تفاهم را به بهترین شکل رفع کرد. در وقت رفع سوء تفاهم، باید جدی بود و خجالت را کنار گذاشت. اغلب مواقع، اگر زود اقدام کنیم، یک تذکر کوتاه می‌تواند کارگر باشد.

نوشته : مهديا    نظرات :

قضیه‌ی دختران شعیب در کجا و تا کجای زندگی‌مان وجود دارد؟

 لوکیشن: کنار خیابون
لاستیک اتومبیل خانومه پنچر شده و حیرون مونده که چیکار کنه....

آقاهه می‌زنه رو ترمز: چی شده آبجی؟

خانومه: پنچر شده، منم نمی‌دونم چیکار کنم!

آقاهه با بزرگواری پیاده می‌شه و لاستیک‌رو تعویض می‌کنه و موقع خداحافظی به یه بهانه‌ای یا شماره تلفنشو لطف می‌کنه به آبجی! یا اگه خیلی ادعای کلاسش بشه، کارت ویزیتشو رد می‌کنه به همون آبجی!!! آبجی هم با کلی عشوه و ناز، کارت رو می‌گیره و ....

لوکیشن: پیاده‌روی همون خیابون قبلی

الهی خیر ببینن این خیّاطا که موقع سری‌دوزی مانتوها حداکثر صرفه‌جویی رو در مصرف پارچه می‌کنن تا هم قانون نا نوشته‌‌ی اصلاح الگوی مصرف رو رعایت کرده باشن و هم زحمت از ما بهترون رو واسه دید زدن پستی بلندی‌های اندام عروسکا کم.

 لوکیشن: همون پیاده‌روی قبلی ِ همون خیابون قبلی

خانومه با عشق تموم، دستشو حلقه کرده زیر بغل شوهرش و دارن مثلا با همدیگه قدم می‌زنن که یهو یکی از همون عروسکای آلاگارسون شده جلوی چشمای آقاهه سبز می‌شه و از اونجا به بعده که آب از لب و لوچه‌ی آقاهه راه میافته و چشماش شروع می‌کنن به قدم زدن با عشوه‌های عروسکه و سر تا پای عروسکه‌رو با دقت از بَر كردن. حتی وقتی هم که مانکنه از کنارشون رد می‌شه بازم برای اینکه بعدا از خجالت حافظه‌ی بلند مدت خودشم در بیاد، از همسر بیچاره شرم نمی‌کنه و کله‌شو می‌چرخونه و از پشت سر هم مانکنه‌رو سایزبندی می‌کنه .

لوکیشن: ...

 هر جا که عشقت بکشه. هر جا که از خود بیخود بشی و از خدا دور شی. هر جا که معیارهات بشن معیارهای بدنی، بشن معیارهای مادی. هر جا که حیا و عفت رو با همدیگه ببوسی و بذاری تو صندوقچه‌ی خاطراتت...

اونوقته که زود عاشق می‌شی و زودتر از اونم فارغ.

از اون به بعده که دیگه تنوع‌طلبی دست از سرت برنمی‌داره و روز از نو، سرگرمی جدید از نو.

کلیم‌الله اما از دختران شعیب پیشی گرفت تا در مسابقه‌ی عفت و حیا جا نمانَد از دخترانی که برای برداشتن آب از چاه، حیا و عفت خود را بر زمین نگذاشتند.
و این رقابت، تنها رقابتی‌است که هرگز بازنده ندارد...

نوشته : مهديا    نظرات :

«سلام، سلامتی می‌آورد.» این جمله از آن جملات بسیار پرمفهوم قدیمی‌هاست؛ و معنایش این است که: سلام، شروع یک ارتباط سالم است. یعنی در جامعه باید طوری با دیگران ارتباط برقرار کرد که سلامت جامعه به خطر نیفتد؛ و این یعنی آداب معاشرت.

 هرکس آداب معاشرت را به خوبی می‌داند، دارای یک شخصیت اجتماعی است؛ و جامعه هم نیازمند حضور او و فعالیت اوست. چرا که پیشرفت جامعه منوط به حضور زنان و مردان  فعّال و فهمیده است. برای اینکه خود را محک بزنیم کافی‌ست ببینیم چقدر از آداب و شرایط حضور در اجتماعی و چگونگی برقراری ارتباط با کسانی که هر روز به راحتی از بغلشان گذر می‌کنیم، آگاه هستیم و به این امور اهمیت می‌دهیم.

 اولین چیزی که باید بدانیم اینست که، رابطه اجتماعی یعنی رابطه‌ی انسان‌ها با انسان‌ها؛ پس باید بنابر اصل انسانیت باشد. چراکه هدف یک انسان، از حضور در جامعه، هموار کردن مسیر و سرعت دادن به پیشرفت جامعه است نه آنکه او را روی « تردمیل» قرار دهد و باعث درجا زدن جامعه شود. پس این را فراموش نکنیم که ما باید همیشه با هدف پانسمان کردن زخمی از زخم‌های جامعه با دیگران ارتباط برقرار کنیم نه این‌که با ارتباطات منفی خود، نمک روی زخم‌هایش بپاشیم.

دیگر اینکه رابطه‌ی یک زن با یک مرد در جامعه نباید موجب بروز اختلال در روابط خانوادگی آن‌ها گردد؛ عبارت «فقط در حد ضرورت» داخل گیومه رفته چون مهم است و می‌خواهد بگوید که، من و شما تا وقتی مجاز به برقراری ارتباط با جنس مخالفمان هستیم که ضرورتی اجتماعی آن را ایجاب می‌کند، نه ضرورتی شخصی. به خاطر این‌که هرچه روابط بین زن و مرد در جامعه پررنگ‌تر، عمیق‌تر و نزدیک‌تر گردد، خواه یا نا خواه، به تحکیم روابط خانواده‌ی هر دو طرف ضربه می‌زند. و این ضربه زدن یعنی به خطر افتادن سلامت خانواده و این یعنی به خطر افتادن سلامت جامعه.

تعیین حد ضرورت هم سلیقه‌ای نیست که هر کس هر جور عشقش کشید قلم به دست بگیرد و برای خودش حد و مرز ترسیم کند؛ بلکه ملاک، آن چیزی است که آفریننده‌ی این اجتماع و نظم دهنده‌ی آن برایش معین کرده؛ نه یک سانت کمتر و نه یک سانت بیشتر.

گشتم به دنبال مثالی که مثل پرژکتور عمق حساسیت و تأثیر پذیری خانواده از اجتماع را نشان بدهد؛ که دیدم رابطه‌اش مانند «نوزادِ در رحم است به مادر!» از این جهت که؛ تمام افکار و رفتار مادر، تمام حرکات و سکنات مادر و خلاصه هر فکر و حرف و عملی که از او سر می‌زند، برروی خلقیات و روحیات نوزاد اثر گذار است. حتی خوراکی‌هایی که مادر در طول مدت بارداری می‌خورد، می‌تواند در زشتی و خوشگلی فرزندش مؤثر واقع شود و تغییراتی در شکل و صورت او ایجاد کند.

حالا که می‌دانیم جامعه باردار است و باید از او مراقبت کنیم، باید خوب حواسمان را جمع کنیم، چون ما انسان‌های تشکیل دهنده‌ی جامعه هستیم که به مثابه‌ی سلول‌های حیات بخش جامعه، ایفای نقش می‌کنیم و بایستی به این میزانِ اثرپذیری خانواده از جامعه دقت داشته باشیم.

خصوصاً در روابط با جنس مخالف، باید مواظب باشیم فِلَش ارتباطی ما ویروس نداشته باشد و یا سیستم روحی طرف مقابل ویروسی نباشد؛ اگر چنین شود، سیستم روحی شبکه‌ی خانگی هم که بعداً با آن‌ها مرتبط خواهد شد، ویروسی گشته و با شیوع این ویروس خبیث به اجتماع همه را مبتلا خواهد کرد و آن‌وقت می‌شود حکایت دیوانه‌ای که سنگی به چاه می‌اندازد و چهل‌چهل عاقل از بیرون آوردنش درمانده می‌شوند.

نوشته : مهديا    نظرات :

  سلام ....

نمي دانم وقتي مي خواهم به تو سلام بگويم از كدام واژه ها استفاده كنم؛ سلام اي مرد آسماني،سلامي گرم و صميمي به رنگ نجواهاي شبانه ام پدر يا سلام باباي عزيزم !

شايد به خاطر اين است كه فرصت نشد تا بتوانم صدايت كنم ! ديگر زبانم به اين حرفها نمي چرخد....

نمي دانم وقتي مي خواهم برايت درد و دل كنم چه بگويم؟ براي تو كه لباس بهشتي بر تن داري و بر قامتت رداي آسماني است  من چه دارم بگويم؟!

من روز پدر را به تو كه تنها براي دخترت نبودي تبريك مي گويم.

عزيزم تو پدري، نه فقط براي من بلكه تو براي همۀ بچه هاي ايران پدري كردي .........

ولي آنها تو را فراموش كردند !!

تو كه مرد بودي ،تو كه يك دنيا مردانگي و غيرت بودي ،خوب شد كه رفتي.......

آخر اگر بودي ومي ديدي در مجلس... در دولت.... كسي فرياد«اين عمار؟» علي زمان را   نمي شنود كه از غصه دق مي كردي.... اگر مي آمدي در خيابانهاي ما و مي ديدي دختركان چگونه در ميدان ارائه زيبايي، با هم رقابت مي كنند كه نمي توانستي تحمل كني.....

من مطمئنم اگر بودي مثل آقاي فروزش كه چشم خود را سر غيرتش فدا كرد،تاب نمي آوردي بلكه بالاتر از آن ،جان مي دادي......

اينجا؟....زمين ؟! جاي تو نبود........... آسماني بودن براي تو بهتر بود.

حالا از همان بالا به من لبخند بزن و تبريكم را بپذير....... كاش دستت به من برسد و از همان بالاي بالا دستي به سرم بكشي تا دردهايم درجا فراموشم شود...........

در امتداد ترانه زندگي ام تمام وجودم سرشار از زمزمه هاي جاودان توست و تو از پس خاك دوباره زنده مي شوي، مي جوشي  و براي بيدار ماندنم پاسباني مي كني...........

من تنها خاطراتت را مرور مي كنم در مقابل استقامتت مي نشينم، نظاره گر قيل و قال زمان شده و سكوت مي كنم.....

دست به دست آفتاب تا بي كرانه ها رفتن،جستن و رسيدن كار تو بود، كار من مرور باران است و تكرار تنهاي آخرين فرصت براي جستن من........

در پس آفتاب روشنايي چشمانم را جستجو مي كنم .... زير آفتاب سوزان سجاده اي در ميان آيينه ها پهن مي كنم تا تو را بيابم.در گلويم بغضي است و در چشمانم غمكده اي كه در حسرت نگاه مهربان و هدايتگرت مي سوزند. در واپسين لحضه هاي بي كسي چشمانم تو را يافتند! در كنار مزارت همان بيرق عشقي كه بر سر مزارت پيداست و هميشه دلم را مي لرزاند. هنوز هم سنگ قبرت براي من سنگ صبوري هميشگي است . 

عزيز شهيدم! هنوز هم سايه ات بهترين سايبان براي تنهايي هايم هست. در كنارت توبه آسان است و زير سايه سار سبزت اميد در دلم جوانه مي زند .

لالۀ زهراييم! حال ديگر با حظور معمايي ات پر وبال مي گيرم و مثل قاصدكها در دل دردها رها مي شوم. با عطر و جودت حسي در درونم غليان مي يابد. حسي كه روي همۀ خاطرات تلخ دوران كودكي ام خط مي كشد، حسي كه با آن بي بهانه پروازت را مي فهمم و شهادت را اوجي براي رسيدن مي يابم.هر غروب پنج شنبه بيادت به باغ شقايق ها مي روم كه با عطر و شميم شهادت مشتاق تر و مصمم تر  براي ادمه فرداها شوم .....

ستاره غريبم! كمكم كن و مراقبم باش كه دست از پا خطا نكنم تا بتوانم با لحظه هايت پيوند بخورم  ومن هم با تو عهد مي بندم كه در ادامه  با اقتدا به قدم هايت زندگي را زندگي خواهم كرد پدر...........

نوشته : مهديا    نظرات :

چند صباحی است که ماشاهد خشم مردم جهان نسبت به حکومت های نا مشروع و ظالمشان هستیم. این فریادها در هر کجای دنیا  معنا و مفهوم خاص خودش را دارد؛مثلا در خیلی از کشورهای اروپایی و آمریکایی اعتراض ها از  سیاست های جنگ طلبانه،اقتصاد بیمار، فقر، بی کاری و بی عدالتی بوده ؛ اما کشورهایی هم هستند که درد شان بی هویتی و فقدان  فرهنگ اسلامی یا بهتر بگویم  حصاری است که حاکمان دور اسلام گریان کشیده اند می باشد. به همین دلیل است که   مردم مظلوم و ستم دیده ،جان خود  را در بازی قدرت حاکمان فاسد عربی  و استکبار جهانی با خدا معامه می کنند و عزیزانشان را  سپر تیر و گلوله عوامل داخلی و خارجی شان می کنند.

 نسل کشی آل خلیفه و آل سعود از یک سو ،حب ریاست عبدالله صالح و غرور دیوانه وار قذافی از سوی دیگر ، هنر نمایی قوای ناتو را نمی دانم کجای این دل خونمان بگذاریم؟!

 راستی چقدر شهادت مظلومانه جوانان بحرینی و یمنی انسان را یاد شهدای انقلاب خودمان می اندازد ، یاد  پایمردی سربازان حضرت روح الله در خرمشهر و جانفشانی سربازان گمنام حضرت عشق در فتنه 88...

حال که عطر روح بخش شهادت در منطقه پیچیده، پرنده دل هوای پرکشیدن دارد تا در راه جانان جان سپارد،سر ببازد.کاش هزاران جان داشتیم تا فدای امت رسول الله می کردیم...

 کاش کسی باشد که جلوی دست درازی به زنان و کودکان در بحرین را بگیرد. کاش  مدعیان حقوق بشر کاری بکنند.

آخر این قرآن های سوخته ،مسجدها و حسینیه های تخریب شده در بحرین و خون های به نا حق ریخته در این کشورها کار خود را می کند.

 زمانی که ولی امر مسلمین جهان بیداری اسلامی در قلب اروپا را نوید می دهد  این چه خوابی است که بعضی از کشورهای عربی مثل عربستان و امارات را به کوره راه بن علی و نامبارک می کشاند؟!

شرم آورتر از آن این که بعضی از جاهلان و دشمنان  داخلی مان با اختلاف پراکنی و شبهه افکنی  در اصول و عقایدمان می خواهند فرصت الگوبرداری را از کشورهایی که انقلاب ما را سر مشق خود قرار داده اند بگیرند تا انگشت اتهام جهانیان به سوی ما نشانه رود که ما چه حکومت پر تنشی داریم و بگویند ؛این هم از جمهوری اسلامی ایران که بعضی از مسولانش  آرمانهای انقلاب را پس زده و عقب عقب  بر می گردند. امریکا و اسرائیل دیگر  نمی توانند در برابر اسلام خواهی مردم جهان بایستند و تنها دل به این خوش دارند که مدل حکومتی جمهوری اسلامی ایران برای کشورها ی خیزش اسلامی الگو نشود. و اصلا کار جریان انحرافی همین است و این  سرمشق زشت و نامیمون را هم از اصحاب فتنه 88  وام گرفته است! که «مکتب ایرانی» این جریان، دیکته شده ی «جمهوری ایرانی» خداجویان عاشورای 88 است! جریان انحرافی هم مثل جریان فتنه سبز  می خواهد فرصت های استثنایی جمهوری اسلامی ما را تبدیل به تهدید کند.

اما به فضل الهی این فتنه هم مثل فتنه هایی که بر ما گذشت از اساس نابود می شود و رویش ها و ریزشهایی را بر جای می گذارد. و مثل همیشه  در تمامی فتنه ها انقلاب حضرت روح الله  در منطقه مثل ماه  می درخشد!

نوشته : مهديا    نظرات :

قدیم ترها٬ البته این قدیم‌ترها یعنی خیلی قبل‌تر از این حرفها!! ... یعنی حدودا قبل حضور من و شاید شمای خواننده!! در این دنیا ... یعنی آن‌موقع ها که یارانه هیچ‌چیز برداشته نشده بود حتی معرفت!!

آن‌موقع که این‌همه وسیله ارتباط جمعی نبود اما دل ها شاد بود و فکرها آزاد از تکنولوژی وقت نشناس!! همین تکنولوژی فراگیر که آدم‌ها گویا جهت رسوا نشدن٬ همرنگ آن شده‌اند شاید هم پررنگ‌تر!!

آن زمان‌ها گویا دو واژه عفت و غیرت معنای بسی سترگ و چه بسا بسی بزرگتر از سترگ داشته و حرمتی زبانزد!! آن موقع‌ها هنوز باب نشده بود " هرکسی را در قبرخودش میگذارند حتی شما همسر عزیز!! " ... که " دو روز دنیاست و خوشی‌هاش!! ... بگذار آزاد باشد!! "آن موقع‌ها هنوز غذاهای کنسرو شده و فست فود مد نبود!! ... دیزی‌های آبگوشت بود و نان محلی و ماست مامان پز!!!! آپارتمان روی بورس نبود ... خانه‌ای بود با درونی و اندرونی و حیاط و حوض فیروزه‌ای و ایوان باصفا ... قهوه و نسکافه نبود ... عصر بود و آب‌پاشی حیاط و چای هل و دارچین مادربزرگ!!

خواب تا لنگ ظهر (منظورمان دقیقا همان اواسط روز می‌باشد) معنا نداشت ... مرد بود و نان داغ اول صبح ... و چای شیرین و پنیر و کره محلی و گردو!! چت‌روم اختراع نشده بود ... شب‌نشینی بود و قصه‌های مادربزرگ و لبخندهای پدربزرگ!

بازی‌های کامپیوتری٬ انواع وی‌سی‌دی و دی‌وی‌دی و ... نبود! ... گرمای دست‌های پدر بود و رویای تاب سرسره پارک سرخیابان!آن زمان‌ها خیلی چیزها نبود ... اصلا هیچ‌چیز نبود! اما دل‌ها٬ دل بود... دلخوشی بود ... دلخند بود! هیچ پدری برای فرزندش ماشین و موبایل نمی‌خرید اما ... خودش بود٬ پدر بود!

تمام این‌ها از آن‌زمانی شروع شد که همه گفتند "هرچه بادا باد!!" و زندگی را به باد سپردند! ... بادی که حتی غیرت آقایان را به پرواز در آورد! ...

که اگر الآن دخترش بجای دستان پدر آرامش را در دستان نامحرم میجوید سر به آسمان بساید که دختری آزاد دارد و لابد زنی مستقل!! که نهایتا تکنولوژی لرزاننده عرش حق  طلاق  چشم حسودانمان را درغرب بترکاند که ما نیز میتوانیم!!!!

نوشته : مهديا    نظرات :

test

از رؤياي صادقانه ديدار با نخستين شهيدة ولايت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌عليها)...
 
نویسنده: غلام علی نسائی

صبح يک روز گرم تابستاني، زير سايه چادري در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لاي تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را ديدم که از دور، در طراز نرم و ملايم نور، با لبخندي از جنس سرور، به طرفم مي‌آمد، سرش را از ته تراشيده بود. مهربان کنارم نشست.

گفتم: پسر قشنگ شدي‌ها! عجبا چرا اين روزها، بعضي از بچه‌ها موهاشون رو از ته مي‌تراشند! نکنه خبرايي هست ما بي‌خبريم، عين حاجي واقعي‌ها شدي‌ها!... تقصير که ميگن همينه ديگه، نه؟

شهيد ملاح دستش را روي شانه‌هايم چفت کرد و با لبخندي غريبانه گفت: سيد، بذار برات از خواب ديشب بگم. تو هم از اصحاب خواب ديشب من هستي...

گفتم: من! اين يعني چي؟ خواب! حالا چه خوابي ديدي؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشيدي!

گفت: برو بالاتر سيد، اصلا يادت هست من هميشه بهت مي‌گم که به شکل غريبانه‌اي شهيد مي‌شم، تو هي به من بخند، ولي ديشب به ظهور رسيدم. بشارتش را گرفتم.
خنديم و گفتم: آره، تو از همين حالا سوت شهادتت رو بزن!
گفت: خواب ديدم همين اطرافم، بعد يکي به‌ اسم صدام زد، نگاهي به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسينة گردان مي‌آمد، اما صدا يک جورايي غريبانه و خاص بود، حيرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هيچ کجا نشنيده بودم. آرام و بي‌تاب و بي‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ريختم. ناگهان انديشه‌اي مثل يک وحي ريخت توي دلم. مقابل تکه‌اي از نور زانو زدم. مثل وقتي که مقابل ضريح آقا علي‌بن موسي‌الرضا(ع) مي‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بي‌قراري گفتم: السلام عليک يا فاطمه زهراء...
حال غريبي پيدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...
حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسين(ع) دو طرفش نشسته بودند.
آن‌قدر مبهوت و متحير بودم که کلامي براي گفتن نيافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، به اصحاب عاشورايي، به مولا علي(ع).
حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسين، سلام خدا بر شما باد، ايشان (نورالله) چند روز ديگر مهمان ما خواهد بود.
بعد، آقا امام حسين(ع) دست روي سرم کشيدند و من ناگهان از خواب پريدم،
اين بشارت بود. سيد جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعيت اينه که تا منتظر نباشي، خونده نخواهي شد. بايد آرزو کني، تا آرزوهات سراغت بيان. بيدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز ديگه... اصلاً خبر که داري داريم ميريم مهران؟ ميدوني، انشالله من شهيد مي‌شم، بشارتش رو گرفتم، مي‌دونم که به غريبانگي حضرت زهرا(س) به شکل غريبانه‌اي هم شهيد خواهم شد... ان‌شالله.
بغض گلويم را گرفت، تو حيرت ماندم. آره ما بر حقيم و اين‌ها نشانة آن ظهور حقيقت مطلق است. بلند شدم، شهيد ملاح را بغل کردم.
گفت: تو شک داري؟ گفتم: بيا يک شرطي ببنديم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.
عصر روز پنجم از اين واقعه، شانزدهم تيرماه شصت‌وپنج، سربندها که روي پيشاني رفت، به‌ياد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون مي‌ايستاد. رفتم نزديکش و گفتم: هي مرد، قول و قرار ما رو که يادت هست؟
لبخندي زد و گفت: سيد، از همين حالا تو سوتت را بزن.
طولي نکشيد که با رمز يا اباعبدالله الحسين(ع)، وارد عمليات شديم و چند روز بعد در حين آزادسازي مهران، نورالله ملاح، بر بلنداي قلاويزان، با اصابت مستقيم راکت هواپيماي دشمن، به شکل غريبانه‌اي، مظلومانه شهيد شد، و چنان پودر شد که چيزي از جنازه‌اش باقي نماند.
 در سحرگاه هفدهم تيرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.
منبع: ماهنامه امتداد/ شماره 62  به  «سردبیری رضا مصطفوی» اردیبهشت نود

نوشته : مهديا    نظرات :

اگر می‌خواهیم به زندگی‌ای با کیفیت برتر دست یابیم باید مهارت مدیریت احساس پیدا کنیم و دو روحیّه "حیاء " و "عفت " از عمده‌ترین ابزارهای مدیریت احساس هستند که با تمرین برای تقویت آنها می‌توان به زندگانی‌ای هوشمندانه و سالم دست یافت؛ و پوشش مناسب از ابزارهای تقویت روحیّه حیاء و عفاف است.

* "حجاب " چیست؟
حجاب یعنی زن در معاشرت با مردان، اندام و زیبایی‌ها جذب‌کننده خود را بپوشاند و جلوه‌گری و جلب توجه نکند و رابطه او با دیگران رابطه انسانی و نه جنسیّتی باشد. حجاب، کنترل‌کننده و جهت‌دهنده به تمایلات و گرایشات درونی است؛ و به‌همین دلیل زمینه تمرکز فکری و روحی را برای پرداختن به امور حیاتی و اساسی در زندگی ایجاد می‌کند.
فردی که به‌دنبال خودنمایی است و نیروهای خود را بدون کنترل و مدیریت در برای جلب توجه با ارضاء‌ نیازهای عنان گسیخته مصرف می‌کند توانی برای تمرکز و تفکر و تصمیم‌گیری و مدیریت هوشمندانه زندگی نخواهد داشت و سلامت زندگی خود و دیگر وابستگان به خود را به خطر خواهد انداخت. پس می‌توان حجاب را از زمینه‌‌ها "توسعه سالم و پایدار " دانست که توان فکری و روحی لازم برای تولید علم و فرهنگ و فن‌آوری و رشد جامعه را فراهم می‌کند.
بر این اساس جوامعِ به‌ظاهر پیشرفته در علم و فناوری اگر حجاب را در فضای اجتماعی نهادینه کنند ضریب پیشرفتشان به مراتب بالا خواهد رفت و همین جوامع که در ناهنجاری‌ها رفتاری اجتماعی و جرم و جنایت‌ها غوطه‌ور هستند و جوامعی عقب‌مانده تلقی می‌شوند، اگر فرهنگ حجاب را در زندگی اجتماعیِ خود وارد کنند می‌توانند با استفاده از این ابزارِ قدرتمندِ مدیریت احساس، هیجانات را کنترل کنند و سلامت جامعه‌شان را ارتقاء بخشند.
بشریت اهمیت ترجیح دادنِ راحتی و لذت مداوم و گستردگی را بر لذت و راحتی آنی ادراک کرده است و به همین دلیل بر کنترل و مهار احساسِ خود توجه می‌کند و مهارت "مدیریت احساس " را برای زندگی ضروری می‌بیند. زندگی‌هایی که براساس مدیریت احساس و کنترل تمایلات و گرایش‌ها با استفاده از عقل، شکل می‌گیرند از کیفیتی برتر برخوردارند چرا که "کیفیت زندگی " یعنی میزان رضایتمندی از عواملی که زندگی را به‌سوی هدف مورد نظر حرکت می‌دهند و چنین اشخاصی با محاسبات خودآگاه و با انتخاب، به منافع پایدار و گسترده دست می‌یابند. یکی از ابزارهای قدرتمندِ مدیریت احساس، پوشش حداکثری بدن است چه در زن و چه در مرد. "حیاء و عفاف "، حالتهایی در روح و روان هستند که از افزون‌خواهی تمایلات جلوگیری می‌کنند؛ "حجاب " از تقویت‌کننده‌ها اصلیِ حیاء و عفت است و نشانه خصلتی مختص به انسان؛ حجاب، کنترلی هوشمندانه‌ در حوزه مدیریت احساس و تصمیم‌گیری در زندگی، برای رسیدن به منافع پایدار ابدی است
.



ادامه متن ...
نوشته : مهديا    نظرات :

چرا وقتی در قرآن کریم می‌فرماید: «برای زنان بهتر است خود را از نامحرمان بپوشانند»، در کشور ما حجاب اجباری است؟

آیه‌ای منطبق با معنایی که در سؤال اشاره شده یافت نشد، اگر منظور آیه‌ی خاصی است باید نشانی آن بیان گردد. اما لازم است به نکات ذیل توجه شود:

الف – از جمله آیاتی که به صورت مشخص بر حجاب بانوان تأکید دارد، دو آیه‌ی ذیل است:

«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنينَ يُدْنينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً» (احزاب - 59)

ترجمه: اى پيامبر! به همسرانت، و دخترانت و زنان مؤمنين، بگو تا جلباب (حجاب، مقنعه، چادر) خود را پيش بكشند، این به شناخته شدن (به مسلمانی و عفت) و ممانعت از آزار و اذیت نزدیک‌تر است و خداوند همواره آمرزنده و رحیم است.



ادامه متن ...
نوشته : مهديا    نظرات :

رئیس جمهور شهید محمد على رجایى                                              

« خواهران ما در حالى كه چادر خود را محكم برگرفته‏اند و خود را هم چون فاطمه و زینب حفظ مى‏كنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.»

نوشته : مهديا    نظرات :

امام على عليه السلام:

اَصلُ المُروءَةِ الحَياءُ وَ ثَمَرَتُهَا العِفَّةُ؛

ريشه مردانگى حيا و ميوه اش پاكدامنى است.

(غررالحكم، ج2، ص418، ح3101)

نوشته : مهديا    نظرات :
سوال : آیا چادر ریشه ى دینى و قرآنى دارد؟
جواب : کلمه ى چادر واژه اى است پهلوى که به دو صورت «چادُر و چادَر»1به کار رفته و مترادف آن در زبان عربى، «جلباب»2 و در زبان انگلیسى3 «wrapper» است.

چادر باوقارترین و بارزترین نمود عینى پوشش زن مسلمان است که سراسر بدن او را مى پوشاند. این حجاب برتر ریشه در قرآن هم دارد. خداوند متعال خطاب به پیامبرش فرموده است:

(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاَِزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً)4 ؛ اى پیغمبر، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که خویشتن را با چادر خود بپوشانند، که این کار براى آنها بهتر است، تا به عفت و حریت شناخته شوند و از تعرض و جسارت هوسرانان آزار نکشند; و خدا در حق خلق آمرزنده و مهربان است.



ادامه متن ...
نوشته : مهديا    نظرات :

کربلا یعنی که یار رهبری

از حسین عصر خود فرمان بری

بیعت ما دوستان عین ولاست

زاده ی زهرا علی روح خداست

عده ای از همرهان جاهل شدند

در حمایت از علی کاهل شدند

مکر داخل کفر خارج را ببین

رونق کار خوارج را ببین

هم چو مهدی ما ولی داریم و بس

شیعیان سید علی داریم و بس

 رهسپاریم با ولایت تاشهادت!

نوشته : مهديا    نظرات :

 

عدّه اي مي گويند:تجربه نشان داده است كه طبيعت بشر بگونه اي است كه اگر چيزي را از او كتمان كني  وبپوشاني،حرص و علاقه اش نسبت به آن شديد تر مي شود،و امّا اگر كاملاً آنرا در اختيار انسان بگذاري،علاقه اش نسبت به آن كم مي گردد و كمتر به دنبال آن مي رود و از اين گفته استفاده مي كنند كه اگر زنان جامعه هم بدون هيچ قيد و محدوديتي در جامعه در جامعه ظاهر گردند،ديگر كمتر كسي به آنها نگاه مي كند يا مزاحمشان مي شود.طرح كنندگان اين شبهه، معمولاً كشورهاي غربي را به عنوان شاهد مثال ذكر مي كنند و مي گويند:با وجود نهايت بي حجابي و عريان مسلكي در اين كشورها ،مردانشان كمتر از انسانهاي متديّن و مسلمان به زنان نا محرم نگاه مي كنند و يا چشم چراني مي كنند! 



ادامه متن ...
نوشته : مهديا    نظرات :

شرف شيعه                                                                                                       

" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

نوشته : مهديا    نظرات :

صداي پاي قافله اي غريب به گوش مي رسد!

قافله اي از نور در مسير طوفاني ايام به راه افتاده است تا با نداي آزادي وآزادگي،انسانيت و حريّت را به جهانيان عرضه نمايد.

حسين اين زمزمه ي ناب هستي از سلاله پاك رسول (ص) قاعده بزرگ تاريخ را تدوين مي كند. قاعده اي نظام مند، اصولي واصلاحي.



ادامه متن ...
نوشته : مهديا    نظرات :
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.